در تاریخ بهائیت، شاید هیچ چیز به اندازه «اختلافات» و «انشعاب»ها، چهره واقعی این تشکیلات را آشکار نکرده باشد. جریانی که همواره از «وحدت عالم انسانی» سخن میگوید، اما در عمل، کوچکترین مخالفت درونی را نیز تاب نمیآورد و منتقدان خود را با برچسبهایی چون «ناقض عهد» از صحنه حذف میکند.
منابع تاریخی نشان میدهد که از همان نخستین سالهای شکلگیری این جریان، اختلافات شدید قدرت میان رهبران آن وجود داشته است؛ اختلافاتی که نهتنها به چنددستگیهای متعدد انجامید، بلکه بسیاری از نزدیکترین افراد به رهبران بهائی را نیز قربانی کرد.
اگر دعواهای بر سر جانشینی سید علی محمد باب و کشتارهای متعدد میان بهائی ها و ازلی ها را نادید بگیریم، پس از مرگ میرزا حسینعلی نوری، نزاع میان عباس افندی و برادرش میرزا محمدعلی یکی از نخستین شکافهای جدی در بهائیت را رقم زد. هر دو طرف، دیگری را منحرف معرفی میکردند. نتیجه این نزاع، حذف کامل جریان رقیب و طرد گسترده اعضای خانواده نوری بود؛ تا جایی که حتی فرزندان و نزدیکان رهبران بهائی نیز از سوی تشکیلات رسمی «ناقض عهد» معرفی شدند.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. پس از مرگ عبدالبهاء، اختلافات تازهای آغاز شد. شوقی افندی برای تثبیت موقعیت خود، بسیاری از مخالفان و منتقدان داخلی را کنار زد. در ادبیات رسمی بهائی، «ناقض عهد» صرفاً یک مخالف فکری نیست؛ فردی است که باید از او فاصله گرفت، با او معاشرت نکرد و حتی ارتباط خانوادگی با او را محدود کرد. این همان سازوکاری است که بسیاری از پژوهشگران آن را رفتاری غیر انسانی و نوعی «تحریم اجتماعی و روانی» توصیف میکنند.
تناقض بزرگ دقیقاً همینجاست؛ تشکیلاتی که مدام از مدارا و صلح جهانی سخن میگوید، در مواجهه با منتقد درونی، به شدیدترین شکل ممکن رفتار میکند. تاریخ بهائیت پر است از روایت افرادی که تنها به دلیل پرسشگری یا مخالفت با ساختار قدرت، از جامعه بهائی اخراج شدند، اعتبار اجتماعی خود را از دست دادند و حتی از سوی نزدیکترین بستگان خود بایکوت یا طرد شدند.
انشعابهای متعدد بهائیت نیز خود گواهی بر همین بحران است؛ از پیروان میرزا یحیی نوری گرفته تا جریانهای موسوم به «بهائیان ارتدکس» و گروههای معترض به بیتالعدل. هر انشعاب، در واقع سندی است بر اینکه ادعای وحدت درونی، بیش از آنکه یک واقعیت تاریخی باشد، یک شعار تبلیغاتی است.
نکته قابل تأمل این است که تقریباً همه رهبران جداشده از تشکیلات رسمی، در مقطعی از نزدیکترین افراد به رأس هرم قدرت بودهاند؛ برادر، فرزند، نوه یا دستیاران ارشد. این یعنی بحران، نه از بیرون، بلکه از درون ساختار آغاز شده است. اگر تشکیلاتی حتی تحمل نزدیکترین اعضای خود را ندارد، چگونه میتواند مدعی مدیریت «وحدت عالم انسانی» باشد؟
بهائیت امروز تلاش میکند تصویری آرام، مدرن و صلحطلب از خود ارائه دهد؛ اما تاریخ انشعابهایش، روایت دیگری را بازگو میکند: روایتی از حذف، طرد، نزاعهای قدرت و برخوردهای سخت با مخالفان داخلی. شاید به همین دلیل است که هرچه بیشتر به گذشته این جریان نگاه میکنیم، شکاف میان «شعار» و «واقعیت» آشکارتر میشود.
نویسنده: امیرحسین کامل نواب
