در سالهای اخیر یکی از رایجترین شیوههای مشروعیتبخشی به جریانهای شبهعلمی، استفاده از واژگان علمی بوده است. قانون جذب نیز از این قاعده مستثنا نیست. مروجان این جریان با تکرار مفاهیمی مانند «انرژی»، «فرکانس» و «کوانتوم» تلاش میکنند ادعاهای خود را به قلمرو علم پیوند بزنند. اما بررسی دقیق نشان میدهد آنچه در اینجا رخ میدهد نه تبیین علمی، بلکه نوعی بازی زبانی با اصطلاحات پیچیده فیزیک است که فاصلهای عمیق با معنای واقعی آنها دارد.
یکی از مهمترین دلایل گسترش جریان قانون جذب در فضای عمومی، توانایی آن در استفاده از زبان علمی است. در بسیاری از کتابها، دورههای آموزشی و محتوای شبکههای اجتماعی که به ترویج این ایده میپردازند، ادعا میشود که افکار انسان دارای فرکانس هستند و این فرکانسها میتوانند واقعیت بیرونی را شکل دهند. به بیان سادهتر، گفته میشود همانگونه که امواج رادیویی میتوانند اطلاعات را منتقل کنند، ذهن انسان نیز قادر است با ارسال ارتعاشات خاص، ثروت، موفقیت یا حتی سلامت را به سوی خود جذب کند. برای تقویت این ادعا، معمولاً به فیزیک کوانتوم ارجاع داده میشود؛ شاخهای از علم که به دلیل پیچیدگی مفاهیمش برای عموم مردم تصور میشود کمتر قابل فهم است و همین امر آن را به ابزاری مناسب برای سوءبرداشتهای گسترده تبدیل کرده است.
در فیزیک کوانتوم، مفاهیمی مانند «اثر ناظر» یا «عدم قطعیت» مطرح میشوند که به رفتار ذرات زیراتمی مربوطاند. برخی مروجان قانون جذب از همین مفاهیم استفاده میکنند تا نتیجه بگیرند که ذهن انسان قادر است واقعیت فیزیکی را تغییر دهد. اما این نتیجهگیری از نظر علمی کاملاً نادرست است. اثر ناظر در فیزیک کوانتوم به معنای آن نیست که «ذهن» واقعیت را خلق میکند، بلکه به این معناست که ابزار اندازهگیری میتواند بر سیستمهای بسیار کوچک اثر بگذارد. در اینجا هیچ سخنی از اراده یا افکار انسانی در میان نیست. به بیان دیگر، آنچه در آزمایشگاههای فیزیک رخ میدهد یک پدیده کاملاً فیزیکی است، نه ذهنی یا روانی.
مشکل اصلی در استدلالهای قانون جذب را میتوان در نوعی مغالطه مفهومی مشاهده کرد. واژههایی مانند «انرژی» در علم معنایی دقیق و قابل اندازهگیری دارند. انرژی در فیزیک به توانایی انجام کار گفته میشود و با واحدهایی مشخص مانند ژول اندازهگیری میشود. اما در ادبیات قانون جذب، همین واژه به شکلی کاملاً متفاوت به کار میرود. در اینجا انرژی به نوعی نیروی نامرئی و مبهم تبدیل میشود که به احساسات و افکار انسان وابسته است. این تغییر معنایی باعث میشود مخاطب تصور کند که با مفهومی علمی روبهرو است، در حالی که در واقع با یک تعبیر کاملاً استعاری و غیرعلمی مواجه است.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که قوانین حاکم بر جهان زیراتمی لزوماً در مقیاسهای بزرگتر قابل تعمیم نیستند. در فیزیک پدیدهای به نام «واهمدوسی» وجود دارد که باعث میشود رفتارهای عجیب ذرات کوانتومی در جهان ماکروسکوپی از بین بروند. به همین دلیل است که اشیای روزمره مانند میز، صندلی یا بدن انسان از قوانین کلاسیک فیزیک پیروی میکنند، نه از رفتارهای غیرقابل پیشبینی ذرات زیراتمی. بنابراین این ادعا که چون ذرات بنیادی رفتارهای خاصی دارند، پس انسان نیز میتواند با ذهن خود واقعیت بیرونی را کنترل کند، از نظر علمی پایهای ندارد.
با وجود این ضعفهای جدی، چرا چنین ادعاهایی همچنان برای بسیاری از افراد جذاب است؟ پاسخ را باید در نیازهای روانی و اجتماعی انسان جستجو کرد. قانون جذب وعده میدهد که هر فرد میتواند صرفاً با تغییر افکار خود زندگیاش را متحول کند. این پیام در جهانی که پر از عدم قطعیت، رقابت و فشارهای اقتصادی است، بسیار دلنشین به نظر میرسد. انسانها به طور طبیعی تمایل دارند احساس کنند کنترل زندگیشان در دست خودشان است. قانون جذب دقیقاً همین احساس کنترل را تقویت میکند، حتی اگر این کنترل در واقعیت وجود نداشته باشد.
با این حال، مشکل زمانی آغاز میشود که این باورها جایگزین تحلیل واقعگرایانه از شرایط زندگی شوند. اگر فردی تصور کند که موفقیت یا شکست او صرفاً نتیجه افکار مثبت یا منفی است، ممکن است از بررسی عوامل واقعی باز بماند. شرایط اقتصادی، آموزش، فرصتهای اجتماعی و حتی شانس، همگی در شکلگیری مسیر زندگی افراد نقش دارند. نادیده گرفتن این عوامل میتواند به نوعی سادهسازی خطرناک واقعیت منجر شود.
از منظر اجتماعی نیز رواج چنین دیدگاههایی پیامدهایی دارد. وقتی مشکلات پیچیده اجتماعی به «فرکانس ذهنی افراد» نسبت داده شوند، توجه از ساختارهای واقعی قدرت و نابرابری منحرف میشود. در چنین فضایی، به جای بحث درباره سیاستهای اقتصادی، نظام آموزشی یا عدالت اجتماعی، تمرکز بر اصلاح افکار فردی قرار میگیرد. این جابهجایی توجه میتواند به نوعی بیتفاوتی نسبت به مسائل جمعی منجر شود.
در نهایت باید گفت استفاده از مفاهیم علمی برای توضیح پدیدههای انسانی اگر با دقت و صداقت همراه نباشد، میتواند به گسترش شبهعلم دامن بزند. علم ابزار قدرتمندی برای شناخت جهان است، اما همین قدرت زمانی آسیبزا میشود که اصطلاحات آن از معنای واقعیشان جدا شده و در خدمت روایتهایی قرار گیرند که هیچ پشتوانه تجربی ندارند. نقد چنین روایتهایی نه به معنای نفی امید یا تلاش فردی، بلکه تلاشی برای حفظ مرز میان دانش معتبر و ادعاهای اثباتنشده است؛ مرزی که نادیده گرفتن آن میتواند فهم ما از جهان و جایگاه انسان در آن را دچار آشفتگی کند.
نویسنده: مهدی قیاسی کارگرمقدم
