«تاریخ خدا» یا «تاریخ فهم انسان از خدا»

«تاریخ خدا» یا «تاریخ فهم انسان از خدا»؟ خلطی که به تحریف می‌انجامد

اصل خداباوری و مسئله وجود خدا از بنیادی‌ترین مباحث فلسفه و الهیات است. متفکران خداباور در سنت‌های مختلف، از افلاطون و ارسطو تا ابن‌سینا، ملاصدرا و فیلسوفان معاصر، برای اثبات وجود خدا استدلال‌هایی مستقل از تجربه‌های تاریخی و تحولات اجتماعی ارائه کرده‌اند. در مقابل، بحث درباره برداشت‌های گوناگون انسان‌ها از خدا، موضوعی متعلق به تاریخ ادیان و معرفت دینی است. یادداشت منتشرشده در سایت گفت‌وشنود درباره کتاب «تاریخ خدا» اثر کارن آرمسترانگ، این دو ساحت را در هم می‌آمیزد؛ از یک سو عنوانی برمی‌گزیند که القاکننده «ساخته‌شدن خدا توسط انسان» است و از سوی دیگر، این بحث تاریخی را به نقد جمهوری اسلامی پیوند می‌زند. حال آنکه نه عنوان انتخاب‌شده بازتاب دقیق دیدگاه آرمسترانگ است و نه نتایج سیاسی استخراج‌شده از آن، الزاماً از محتوای کتاب به دست می‌آید.

 

آیا آرمسترانگ معتقد است انسان خدا را آفریده است؟

پاسخ، منفی است.

کارن آرمسترانگ در کتاب «تاریخ خدا» اساساً در مقام داوری درباره وجود یا عدم وجود خدا قرار نمی‌گیرد. او نه مانند فویرباخ و فروید خدا را محصول ذهن بشر می‌داند و نه مانند یک متکلم سنتی در پی اثبات وجود خداست. مسئله اصلی او بررسی این پرسش است که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان در دوره‌های مختلف تاریخی خدا را چگونه فهمیده‌اند و این فهم‌ها چگونه دچار تحول شده‌اند.

به همین دلیل میان این دو گزاره تفاوت اساسی وجود دارد: «انسان‌ها در طول تاریخ برداشت‌های متفاوتی از خدا داشته‌اند» و «خدا ساخته ذهن انسان است». اولی گزارشی تاریخی است، اما دومی ادعایی فلسفی و هستی‌شناختی است که نیازمند استدلال‌های مستقل است. عنوان «چگونه انسان طی چهار هزار سال خدا را آفرید؟» عملاً گزارشی تاریخی را به یک ادعای الحادی تبدیل کرده و مخاطب را به سمتی هدایت می‌کند که الزاماً مقصود نویسنده کتاب نیست.

 

خِلط میان واقعیت و تصور از واقعیت

مهم‌ترین اشکال یادداشت، خلط میان وجود یک واقعیت و برداشت انسان‌ها از آن واقعیت است. نویسنده از این مقدمه که تصور انسان‌ها از خدا در طول تاریخ تغییر کرده، به این نتیجه نزدیک می‌شود که خدا محصول همین تصورات است.

اما این استدلال از نظر فلسفی اعتبار ندارد. تاریخ علم مملو از تغییر برداشت‌ها درباره جهان است. انسان‌ها زمانی زمین را مرکز عالم می‌دانستند، سپس نظریه‌های دیگری مطرح شد. فیزیک نیوتنی جای خود را به نظریه نسبیت داد و مدل‌های اتمی بارها اصلاح شدند. آیا از این تحولات می‌توان نتیجه گرفت که جهان خارج وجود ندارد و دانشمندان آن را ساخته‌اند؟ روشن است که چنین نتیجه‌ای نادرست است.

اختلاف در فهم یک واقعیت، دلیل بر عدم وجود آن واقعیت نیست. آنچه تغییر می‌کند معرفت انسان است، نه لزوماً متعلَّق معرفت. آرمسترانگ درباره تاریخ معرفت دینی سخن می‌گوید، اما یادداشت منتشرشده این بحث را به انکار ضمنی واقعیت متعالی خداوند سوق می‌دهد.

 

خلط میان تحول فهم و نسبی‌بودن حقیقت

یادداشت به گونه‌ای تنظیم شده که مخاطب چنین برداشت کند: چون فهم‌های دینی در طول تاریخ تغییر کرده‌اند، پس هیچ فهم معتبر یا حقیقت ثابتی وجود ندارد.

این نتیجه نیز از مقدمات به دست نمی‌آید. تحول فهم‌ها می‌تواند ناشی از رشد معرفت، رفع خطاها یا نزدیک‌تر شدن به حقیقت باشد. اگر دانش پزشکی در طول قرن‌ها تکامل یافته است، نتیجه نمی‌گیریم که بیماری و سلامت اموری موهوم‌اند. همچنین اگر تفسیرهای دینی متنوع باشند، نمی‌توان نتیجه گرفت که حقیقت دینی وجود ندارد.

در سنت اسلامی نیز میان «دین» و «فهم دینی» تفاوت نهاده شده است. ممکن است فهم انسان از دین کامل یا ناقص باشد، اما این امر به معنای نسبی‌بودن حقیقت دین نیست. اساساً بخش مهمی از تلاش متکلمان، فلاسفه و مفسران مسلمان در طول تاریخ، تمییز دادن فهم صحیح از فهم ناصحیح بوده است.

گسست منطقی میان بحث تاریخی و داوری سیاسی

بخش پایانی یادداشت ناگهان از تاریخ تحول مفاهیم دینی به جمهوری اسلامی و مسئله حکومت دینی منتقل می‌شود و این پرسش را مطرح می‌کند که چگونه یک حکومت می‌تواند برداشت خاصی از دین را معتبر بداند.

اینجا با نوعی «نتیجه‌گیری ناموجه» روبه‌رو هستیم. از اینکه در طول تاریخ تفسیرهای مختلفی از دین وجود داشته، نمی‌توان نتیجه گرفت که هیچ تفسیری قابلیت دفاع عقلانی ندارد یا هیچ جامعه‌ای حق ندارد بر اساس یک قرائت مشخص قانون‌گذاری کند.

در فلسفه سیاسی، وجود اختلاف نظر درباره عدالت، آزادی یا حقوق بشر موجب تعطیلی نظام‌های حقوقی نمی‌شود. همه جوامع بر اساس تفسیری از عدالت و خیر عمومی اداره می‌شوند. بنابراین از تکثر تفاسیر نمی‌توان مستقیماً به نفی اعتبار هر تفسیر یا نفی امکان حکومت مبتنی بر یک نظام فکری رسید.

 

نگاه الهیات اسلامی

الهیات اسلامی از ابتدا میان ذات خداوند و تصور انسان از خدا تمایز قائل بوده است. خداوند حقیقتی مستقل از ذهن و اراده انسان تلقی می‌شود: «اللَّهُ لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»؛ «هیچ معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده جهان هستی است» (بقره، 255). همچنین قرآن خدا را حقیقتی فراتر از ادراک کامل بشری معرفی می‌کند: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ»؛ «چشم‌ها او را نمی‌بینند، ولی او همه چشم‌ها را می‌بیند» (انعام، 103).

در عین حال، قرآن از خطاها و تحریف‌های انسان در شناخت خدا نیز سخن می‌گوید. درباره مشرکان می‌فرماید: «وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»؛ «آن‌گونه که شایسته خداست، او را نشناختند» (انعام، 91؛ همچنین زمر، 67). درباره پیروی از گمان به جای معرفت نیز هشدار می‌دهد: «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ»؛ «آنان جز از گمان پیروی نمی‌کنند» (انعام، 116).

بنابراین از منظر قرآن، خداوند حقیقتی ثابت و مستقل از ذهن انسان است، اما فهم انسان از او می‌تواند درست یا نادرست، عمیق یا سطحی باشد. ازاین‌رو، اختلاف در برداشت‌های دینی دلیلی بر ذهنی یا ساخته‌شدن خدا نیست، بلکه نشانه محدودیت و خطاپذیری فهم بشر است.

از منظر فیلسوفان مسلمان، خداوند «واجب‌الوجود» است؛ یعنی وجود او وابسته به ذهن، فرهنگ، تاریخ یا اراده انسان نیست. آنچه دگرگون می‌شود، فهم بشر از آن حقیقت است. بنابراین تغییر تصویرهای تاریخی از خدا نه دلیلی بر نفی خداست و نه دلیلی بر ساخته‌شدن او توسط انسان.

 

جمع‌بندی

کتاب «تاریخ خدا» را باید تاریخ فهم انسان از خدا دانست، نه تاریخ آفرینش خدا توسط انسان. یادداشت منتشرشده با انتخاب عنوانی جهت‌دار، میان «تحول معرفت دینی» و «ساخته‌شدن خدا» خلط کرده و سپس این بحث را به نتیجه‌گیری‌های سیاسی درباره ایران پیوند زده است. در حالی که از منظر فلسفه دین، تحول برداشت‌ها از خدا نه وجود خدا را نفی می‌کند، نه نسبی‌گرایی را اثبات می‌کند و نه به‌خودی‌خود داوری خاصی درباره مشروعیت یا عدم مشروعیت یک نظام سیاسی به دست می‌دهد. تاریخ فهم انسان از خدا یک مسئله است و حقیقت وجود خدا مسئله‌ای دیگر؛ خلط این دو، بیش از آنکه روشنگر باشد، موجب ابهام و تحریف بحث می‌شود.

 

نویسنده: احمد منصوری ماتک

لینک کوتاه این صفحه:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *