از همان آغاز شکلگیری بهائیت در ایران، یک پرسش اساسی همواره ذهن پژوهشگران را درگیر کرده است: آیا این جریان صرفاً یک حرکت معنوی و اخلاقی بوده یا از ابتدا اهدافی فراتر، یعنی دستیابی به قدرت و نفوذ سیاسی را دنبال میکرده است؟ مرور متون، رفتارها و ساختارهای شکلگرفته در این سازمان، تصویری دوگانه و بهشدت متناقض ارائه میدهد؛ تصویری که امروز نیز در تحلیل عملکرد بهائیان در ایران قابل چشمپوشی نیست.
در ظاهر، حسینعلی نوری (بهاء الله) بنیانگذار این جریان بارها بر عدم تمایل به قدرت سیاسی تأکید کرده است. در برخی متون، صراحتاً اعلام میشود که «قدرت از آن سلاطین است» و پیروان باید از حاکمیت وقت اطاعت کنند. حتی در مواردی، پادشاهان قاجار بهعنوان مصادیق «اولوالامر» معرفی شدهاند و اطاعت از آنان توصیه شده است. این مواضع، در نگاه نخست، بهائیت را جریانی غیرسیاسی و حتی مطیع حکومت ها نشان میدهد.
اما این تنها یک روی سکه است. با نگاهی دقیقتر به عملکرد تاریخی این جریان، بهویژه در دهههای ابتدایی شکلگیری، نشانههایی کاملاً متفاوت دیده میشود. شورشهای بابیان به عنوان جنین بهائیت، تأیید ضمنی یا علنی برخی اقدامات خشونتآمیز، و حضور و حمایت از حرکتهای براندازانه علیه حکومت قاجار، نشان میدهد که ادعای «عدم دخالت در سیاست» چندان هم با واقعیتهای میدانی همخوانی ندارد. این دوگانگی، نخستین شکاف جدی میان گفتار و رفتار این جریان را نمایان میکند.
تناقض دوم، در ساختار تشکیلاتی بهائیت آشکار میشود. از یکسو ادعا میشود که این فرقه صرفاً به امور معنوی میپردازد، اما از سوی دیگر، سازوکاری دقیق و منسجم برای اداره جامعه، قانونگذاری، قضاوت و حتی اعمال مجازات طراحی شده است. مفهوم «بیتالعدل» بهعنوان نهادی که امور اجتماعی، سیاسی و حتی کیفری را سامان میدهد، عملاً چیزی جز یک ساختار حکومتی نیست. وقتی نهادی اختیار تعیین مجازات، تنظیم قوانین و اداره جامعه را دارد، دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک نهاد معنوی دانست.
فراتر از این، ایجاد شبکههای سازمانیافته و بهاصطلاح «ایادی امرالله» نیز نشاندهنده شکلگیری یک سیستم منسجم برای هدایت، کنترل و گسترش نفوذ است. این شبکه، که از همان سالهای اولیه شکل گرفت، بهنوعی نقش یک ساختار امنیتی و اطلاعاتی را ایفا میکرد. نکته قابل تأمل اینجاست که این سازماندهی پیش از تثبیت علنی ادعاهای دینی صورت گرفته؛ گویی زیرساخت قدرت، پیش از اعلام رسمی پیامبری بهاءالله، آماده شده بود.
این روند در دورههای بعد نیز ادامه پیدا کرد. گزارشها و مستندات تاریخی نشان میدهد که بهائیان در دوران پهلوی بهتدریج در بسیاری از ساختارهای اداری و اقتصادی نفوذ کردند. همین مسئله، نشانهای از همسویی این جریان با رژیم طاغوت تلقی می شود. به همین دلیل، پس از انقلاب اسلامی ایران، نگاه بدبینانه به این جریان نهتنها کاهش نیافت، بلکه با مرور گذشته و پیوستگی بهائیت با کانون های استعماری، تقویت هم شد.
اما مسئله به تاریخ محدود نمیشود. امروز نیز بهائیت همچنان در پی تغییر ساختار حاکمیت در ایران است؛ نه لزوماً از مسیرهای سنتی و آشکار، بلکه از طریق شبکهسازی، تأثیرگذاری فرهنگی و بهرهگیری از ابزارهای رسانهای و بینالمللی. تأکید بر «نظم جهانی»، «وحدت عالم انسانی» و ساختارهای فراملی، نه صرفاً مفاهیمی اخلاقی، بلکه چارچوبی برای بازتعریف قدرت در سطحی فراتر از دولت-ملتها تلقی میشود.
در این میان، یک نکته کلیدی نباید نادیده گرفته شود: حافظه تاریخی ملت ایران. مردم ایران، تجربه دوران پهلوی و نقشآفرینی عناصر سازمان سیاسی بهائیت را فراموش نکردهاند. همین حافظه تاریخی و رفتارهای امروزی بهائیان است که باعث میشود؛ مردم ایران هیچ اعتمادی به وابستگان به بهائیت نداشته باشند. چرا که مسئله صرفاً یک اختلاف عقیدتی نیست، بلکه بحث بر سر دو قرن خیانت و خشونت بهائیان در قبال ایران و ایرانی است.
در نهایت، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، شکاف عمیق میان ادعا و عمل است. جریانی که خود را غیرسیاسی معرفی میکند، اما ساختار حکومتی طراحی میکند؛ از اطاعت از حاکم سخن میگوید، اما در بزنگاههای تاریخی در مسیر تقابل حرکت میکند؛ از صلح و وحدت میگوید، اما در متونش امکان استفاده از ابزار قدرت و حتی خشونت را برای رسیدن به اهداف فرقه ای تجویز و حتی واجب می کند.
این تناقضها، نهتنها پرسشبرانگیز، بلکه تعیینکنندهاند. چرا که در تحلیل نهایی، افکار عمومی بیش از آنکه به شعارها توجه کند، به کارنامهها نگاه میکند. و در این کارنامه، هنوز پرسشهای بیپاسخ یا پرتناقض بسیاری باقی مانده است.
نویسنده: امیرحسین کامل نواب
